محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2405
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفتند و گفتند : « چه رأى دارى و چه دستور ميدهى ؟ » گفت : « ببينيم مردم چه مىكنند ؟ » و چون سخنان حسن و ديگران را با وى بگفتند گفت : « ما با اين مرد بيعت كردهايم و ما را بسوى كارى شايسته ميخواند كه در اين حادثهء بزرگ بنگريم ، برويم و ببينيم . » هند بن عمرو برخاست و گفت : « امير مؤمنان ما را خوانده و فرستادگان سوى ما روانه كرده و پسر وى پيش ما آمده ، بگفتهء او گوش دهيد و دستور وى را كار بنديد و سوى خليفهء خويش رويد و با وى در اين كار بنگريد و با راى خويش او را كمك دهيد . » حجر بن عدى برخاست و گفت : « اى مردم ، دعوت امير مؤمنان را بپذيريد و سوى او حركت كنيد ، بياييد كه من نخستين شمايم . » آنگاه اشتر برخاست و از سختى جاهليت و رفاه اسلام سخن آورد و از عثمان ياد كرد . مقطع بن هيثم عامرى بكائى برخاست و به دو گفت : « خاموش باش كه خدايت زشت بدارد سگى را ول كردهاند كه عوعو كند » و مردم برجستند و او را بنشانيدند . مقطع بار ديگر برخاست و گفت : « به خدا ما تحمل نخواهيم كرد كه پس از اين كسى از پيشوايان ما ببدى ياد كند . به نظر ما على با كفايت است ، به خدا ، اين شايسته على نيست كه كسى در مجالس ما زبان درازى كند بكارى كه دعوتتان مىكنند رو كنيد . » حسن گفت : « پير راست مىگويد » و هم او گفت : « اى مردم ، من حركت مىكنم ، هر كه مىخواهد بر مركب همراه من بيايد و هر كه مىخواهد از راه آب بيايد . » گويد : نه هزار كس با وى برون شدند ، بعضى راه دشت گرفتند و بعضى ديگر